تبليغاتX
بهسود، سرزمین سوخته

 

توحش و خيانت!

به راستي دورانِ ما، دورانِ تباهي انسان است، و گرنه وجدانِ هيچ انساني، نمي‌تواند آوارگي و رنج اين كودكٍِِِ هزاره را كه به خاطرگريز از مرگ و فاجعه، فاصلة چند روزه‌اي بهسود تا باميان را با پايِ پياده و زخمي پيموده است و نمي‌داند كوچي‌ها پدر و مادر او را در كجا كشتند، تاب آورد! اين نگاه به ما چه مي‌گويد؟(موسي رستگار)

 

با آن‌كه «جمهوريِ‌سكوتِ هزاره‌جات» هنوز در ميان دود‌ـ‌وـآتش مي‌سوزد و پشتون‌ها در اين روزها در غزني و ديگر مناطق «فراخوانِ هزاره‌كشي» توزيع نموده و تجديد قوا مي‌كنند، هزاره‌ها همچنان در خوابِ ناز خرگوشي فرو رفته‌ـ‌اند."بهسود، شهر ارواح شده، آتش و خون و خاکستر"؛ آوارگانِ بهسود به كابل و باميان رسيده‌ـ‌اند. آوارگاني كه نمي‌‌دانند سران و نخبگانِ هزاره در پشتِ پرده با سرنوشتِ آن‌ها معاملة سياسي نموده و اشك و آه آنان را در بازارِ ”مكارة‌سياست“ به مزايده گذاشته‌ـ‌اند. به نظر مي‌رسد اگر جريان‌هاي خيانت در درون جامعه فعال نمي‌بودند هزاره‌ها هرگز در برابر «نوستالوژيايِ توحشِ عبدالرحمانيِ پشتون‌ها» تا اين حد منفعلانه برخورد نمي‌كردند. خيانت‌كاران به خاطر منافع شخصي و مالي شان آن‌قدر با جريانِ پشتونيزم هماهنگ عمل كردند كه در نهايت بهاي خون و آوارگي قربانيانِ بهسود، در يك «تظاهراتِ‌ بي‌فرجام» در كابل و بعضي شهرهاي ديگر خاتمه یافت، حركتي آرام و بي‌صدايي كه در «سكوتِ‌مطلق» به پايان رسيد و ديگر«هيچ!»

به راستي دورانِ ما، دورانِ تباهي انسان است، و گرنه وجدانِ هيچ انساني، نمي‌تواند آوارگي و رنج اين كودكٍِِِ هزاره را كه به خاطرگريز از مرگ و فاجعه، فاصلة چند روزه‌اي بهسود تا باميان را با پايِ پياده و زخمي پيموده است و نمي‌داند كوچي‌ها پدر و مادر او را در كجا كشتند، تاب آورد! اين نگاه به ما چه مي‌گويد؟ علي‌رغم اين وضعيتِ فاجعه‌بار هزاره‌ها سكوت و برخوردِ سياسي منفعلانة شان را ”رفتارمدن“تفسير مي‌كنند. اگر در يك‌سو همبستگيِ سراسري و توحشِ سازمان‌يافته‌اي پشتون‌ها فاجعة انساني مي‌آفريند، در سوي ديگر «سكوتِ سراسري و انفعالي هزاره‌ها» زمينه را براي وقوع فاجعه آماده مي‌سازد. اگر چنان‌كه «حسينِ‌اعتمادي» به درستي مي‌گويد: «مردم ما پيش از تظاهرات و رفتن به خيابان كار را در بهسود تمام مي‌كردند» هرگز به اين دردِ سر دچار نمي‌شديم. آيا بهتر نبود به جاي چندتا زن‌ـ‌وـ‌كودك بي‌گناه، مردانِ كشته شوند كه از «تظاهراتِ‌مدني» سخن مي‌گويند كه در پشتِ آن هزاران نوع معاملة سياسي وجود دارد. با آن‌كه دامنة فاجعه هرروز گسترده‌تر مي‌‌گردد، تماميِ احزابِ‌سياسيِ ما در اين باره سكوت كرده‌ـ‌اند؛ احزابِ كهنه و نو، و يا هيچ عضوِ رسمي حزبِ هزارگي شهامت و شجاعتِ آن را ندارند كه در برابر اين «توحشِ‌سازمان‌يافته» بايستد و يا لااقل در رسانه‌هاي رسمي و غيرِ رسمي‌شان آن را فراتر از ”خبر“ در سطح گسترده‌تر منعكس نمايند. در عين‌حال كه براي تهية خبر درست و تحليلي وقت ندارند، همه‌شان شب‌ها خفاشانه در كوچه پس كوچه‌هاي كابل به دنبال معامله و امتيازگيري هستند و از طريق باندبازي‌هاي سياسي، به سرنوشت و تاريخ اين مردم خيانت مي‌كنند. فاجعة بهسود، نه تنها احزاب‌سياسيِ مرده و فراموش‌شده‌اي هزاره‌را نگران نكرده، بلكه بازار آن‌ها داغ‌تر كرده است تا «عطشِ‌فرصت‌طلبي» شان را ارضا نمايند.

آن‌چه در اين غوغا و آشوبِ‌‌سياسي به چشم نمي‌خورد ”صدايِ‌اخلاقي“ است كه از ”قربانيان“ بگويد. موزه‌پاكان دربار «محمدكريمِ‌خليلي، رهبر حزبِ‌ وحدتِ‌اسلاميِ افغانستان» روزي ده‌ها مطلب در باره ملاقاتِ ”اربابِ‌شان“ با شرقي و غربي و موسفيد و موسياه و فرهنگي و غيرِ فرهنگي و زن و مرد و كودك و جوان مي‌نويسند، اما در بارة ”فاجعة بهسود“ نه تنها چيزي نمي‌نويسند، بلكه مي‌خواهند با گزارش‌هاي غلط، دسيسه‌بازي‌هاي سياسي و تحليل‌هاي رياكارانه و خائنانه خويش ذهن كساني را كه فاجعة بهسود وجدانِ انساني‌شان را آزرده و جريحه‌دار ساخته، تحريف نمايند. اگر به ادبياتِ به كار رفته در متنِ ”بيانية كوچي‌پرستانة حامدكرزي“ نگاه گذاريي بياندازيم، به درستي پي مي‌بريم كه اين ادبياتِ درست همان ادبياتي است كه تيم «مشاركتِ‌ملي» و «سايت وحدت نت» در مدح و ثنا و ستايشِ خليلي مي‌نويسند. به واقع، اين ادبيات، ادبيات «هفته نامة مشاركتِ‌ملي» است كه قلم به دستانِ وابسته به كريم خليلي آن را به خاطر فريبِ مردم و توجيه رفتارِ خاينانة اربابِ‌شان در كابل منتشر مي‌كنند. و دهشتناك‌تر از همه آن‌كه شتابِ تحولات و ”پشتو‌ـ‌هراسي“ آن قدر هوش و شعورِ فرهنگيان و قلم به دستانِ هزاره را از سر ربوده كه هيچ‌كس نمي‌پرسد ” توافق‌نامة رئيس‌جمهور و معاونش“، آن‌هم، نه روي يك مسئلة عادي، في‌المثل ”فروشِ ترياك” و ”اشاي عيتقه“ و ”زمين‌خواري“ كه در افغانستان عادي شده‌ـ‌اند، بلكه بر سر ”سرنوشتِ‌تاريخي“ مردم فاقدِ ”اعبتارِقانوني“ است، بگذريم از آن‌كه ”قوانينِ حقوقيِ‌افغانستان“ انضمامي‌ترين تجلي ”خشونتِ‌كوچي‌گري“ است و ”همبستگي“ را باز مي‌نماياند كه جز ”عصيبتِ‌ايلي“ هيچ بنياد ديگري ندارد. ستم و زورگويي بر انسانِ هزاره تا آن حد بدل به ”قاعدة‌تاريخي“ شده كه حتي روشنفكران و عالمانِ خودِ اين جامعه و آن‌هايي كه در علم ”حقوق“ تحصيل كرده‌اند، ”بر آن نمي‌شوند كه توافقِ‌ننگينِ محمدكريمِ‌خليلي“ را كه بي‌هيچ ترديدي بايد آن را بايد ”ننگين‌ترين توافق‌نامه“تاريخ هزاره‌ها دانست، نقد و تحليل نموده و پوچي و بي‌معنايي آن را ”افشا“ نمايند. به راستي خليلي برا اساس چه معيارِ حقوقي و قانوني بر سر سرنوشتِ مردم هزاره با كرزي ”توافق‌نامه“ امضا مي‌كند و كدام قانون به او اجازه مي‌دهد كه وي ”اربابِ سرنوشت“ آن‌ها و مدافع ”خوي و سرشتِ وحشيانه“ طايفه‌اي پشتون باشد؟

اشتهاي توحشِ سيري‌ناپذيري پشتون‌ها از يك‌سو و ”عطش‌فرصت‌طلبي و خيانتِ سرانِ هزاره“ از سوي ديگر سبب شده كه دامنة خشونت و تجاوز روز به روز گسترش يابد. ”توحش“ و ”خيانت“ به حيثِ جوهر ”معادلة معيوبِ تاريخي“، در سرتار سرتاريخ  اين مردم فاجعه‌آفرين بوده اند. توحش را مي‌توان با ”ايثار“ و ”مقاومت“ پاسخ داد، اما ”خيانت“ بلاي خانمان برانداز است كه به دشواري مي‌توان در برابر آن مقاومت كرد. اگر خيانت و ”حاجي‌بازيِ كريم خليلي“ نمي‌بود، فاجعة بهسود به وقوع نمي‌پيوست، زيرا هزاره‌ها به لحاظِ روحي‌ـ‌رواني آمادگيِ كامل داشتند كه به ”توحشِ سازمان‌يافتة پشتون‌ها“ پاسخِ دندان‌شكن بدهند. اما پيش از وقوع فاجعه، خليلي توانست با ”هنرِ حاجي‌بازيِ‌خويش“ مقاومتِ مردم را در هم شكسته و به اين بهانه كه”دولتِ‌كوچيِ كرزي“ اماده است امنيتِ آن‌ها را تامين نمايد، مردم را فريب داد، همان‌گونه كه در روز تظاهرات، ”فرياد عدالت‌خواهانه‌اي مردمِ هميشه در صحنة ”غربِ‌كابل“ را كه بي‌شك همواره در تاريخ ما ”حماسه‌آفرين“ بوده‌ـ‌اند، از طريق ”حاجي‌بازي“ در گلو خفه كرد. دلم مي‌خواست وجوه ناپيدا و پنهاني وقوع فاجعة بهسود را در حد توانم تحليل نمايم، اما تماميِ آن‌چه  كه با بي‌شمار تحليل نمي‌توان بدان رسيد، در فراز ازسخناني «شهيد مزاري» وجود دارد. شهيد مزاري در يكي از سخنراني‌هايش خطاب به مردمِ هميشه در صحنة ”غربِ‌كابل“ به نكاتي اشاره مي‌كند كه مي‌توان براساس آن تمامي تاريخ افغانستان را تحليل كرد:

عبدالرحمن خواست مردم ما را بكوبد، هفت‌سال با مردمِ ما جنگيد؛ ولي نتوانست مردم ما را تسخير كند و وادارشان كند كه از وي اطاعت كنند... مردمِ شما، بعد از آن‌كه هفت‌سال با عبدالرحمن جنگيده و تمام ارتشِ عبدالرحمن را به زانو در آورده‌ـ‌اند، براي شان غرورِ فوق‌العاده ايجاد شده است، در جوابِ [نامة] عبدالرحمن مي‌نويسند كه چطورشد كه تو وقتي جغرافياي افغانستان را مشخص مي‌كني، نمي‌نويسي كه يك طرفش «هزارستان» است؟ تو ”موجوديتِ“ ما را ناديده مي‌گيري؟ اين حرفي است كه [هزاره‌ها] بعد از هفت‌سال جنگيدن براي عبدالرحمن مي‌نويسند. ولي باز هم اين مردمي‌ كه هفت‌سال جنگيده و قشونِ عبدالرحمن را به زانو در آورده‌اند، چطور شد كه اين‌ها را سركوب كردند و شصت‌ـ‌وـ‌دو درصد اين مردم نابود شدند؟ عبدالرحمن در اين‌جا دو كار كرد: يك كارش اين بود كه در داخلِ اين‌ها نفر و پول فرستاد كه اين‌ها را بخرند و از بينِ شان ”خاين“ تربيت كند تا عليه خودِ شان بجنگند؛ اين يك مسئله بود، مسئلة ديگر اين بود علماء را جمع كرد و شصت نفر از علما فتوا دادند كه اين‌ها ”رافضي“ و ”كافر“ـ‌اند. اين دو مسئله باعث شد كه عبدالرحمن اين مردم را بشكناند و سركوب كند و شصت‌ـ‌وـ‌دو درصد را از بين ببرد.

«شهيد مزاري، كابل، ۸/ ۲/ ۱۳۷۲»

 

به هرحال اين فراز از سخنان شهيد مزاري خلاصة از تماميِ تاريخ ”فاجعه‌بار“ افغانستان است و تا آن‌جا كه به حوادثِ جاري مربوط مي‌گردد، هيچ تحليلي عميق‌تر از ”گفتارِ شهيد مزاري“ كه با عمقِ جانِ خويش شهود كرده است، واقعيت فاجعة بهسود را بيان نمي‌كند. ”توحش“ و ”خيانت“ متغيرهاي اساسي و معنادار هستند كه براساس آن مي‌توان فاجعة بهسود را فهم كرد. در يك‌سوي اين فاجعه، «توحشِ‌سازمان‌يافته» وجود دارد و در سوي ديگر ”خيانت و «حاجي‌بازيِ خليلي» كه از طريق تطميعِ‌مالي نگذاشت هزاره‌ها در برابرِ «سياستِ سرزمين‌سوخته»ـ‌اي كوچي‌هاي وحشي مقاومت نمايند. راه حل اين مسئله نيز نه كمك خواستن از اين و آن و چشم‌دوختن به جامعة جهاني و نهادهاي حقوقِ‌بشر و غيره، بلكه مقاومتِ‌همگاني در برابر ”توحش“ و هشياري در برابر ”حاجي‌بازي‌هاي“ و ”فرصت‌طلبي‌هاي حزبي” و ”باندي“ و ”فرقه‌اي” است كه ”مقاومتِ عدالت‌خواهانة مردم ما را” از دورن تهديد مي‌كند. ”كفرانيت“ و ”رافضي‌بودنِ“ ما همچنان باقي است. هيچ‌يك از اقوام ديگر بر ”انسانِ‌هزاره“ دل نمي‌سوزاند و براي شان مهم نيست در اين روزها بر ما چه مي‌گذرد، اگر ”خيانت“ همچنان ادامه يابد، پشتون‌ها يي‌هيچ نگراني بر سزمين‌هاي ما خواهند تاخت. سرنوشتِ ما به ”خويشتن‌ـ‌آگاهي“ ما بستگي دارد، به ايمان و صداقتِ ما در برابر تاريخ و مردم. ما ناگزيريم در برابر پشتون‌ها بايستيم، ولي تنها زماني تاب‌ـ‌وـ‌توان توان مقابله با اين ”دشمنِ‌بيروني“ و توحش سازمان‌يافته‌اي كوچي‌ها را خواهيم داشت كه بر ”خيانت“، اين دشمنِ دروني و نفساني فايق آییم.


+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 23:55 توسط جمعی ساکنانِ جمهوریِ سکوت |


 

بهسود، سرزمينِ سوخته؛

روايتِ تصويري از بهسود

 

 

موسی رستگار

  

منبع کابل پرستو سوختي و آتش گرفتي. من نيز سوختم، ما نيز سوختيم، سوختيم و سوختيم. تو را آتش زدند و چشمانِ باداميِ خواهرم  در سوگ تو به جاي اشك خون گريه كرد.

 

سيلِ اشك خواهرم در خيابان‏هاي شهر جاري شد، و در هر كجا  فریاد شد: عدالت، عدالت، عدالت!

منبع: سایت نما

 

تو سوختي، قدم‏ها لغزيدند و قلم‏ها از خجالت سر در گريبان نهادند. قدمي به ياري‌ات نشتافت و قلمي سوختنت را به «كلمه» تبديل نكرد. اما تو خود «كلمه» هستي، با سكوتِ مرگ‏بارت گويايي، به زبان خانه‏هاي در آتش‏سوخته‏ات سخن مي‌گويي و با اجسادِ تكه‏تكه شده‏اي قربانيانت، جنايت‌هايي را كه بر تو رفته‌ـ‌اند، افشا مي‌كني تو خود «كلامِ مبين» هستي و «بيانٌ للناس»، چونان «خرابه‌هاي خاطره‌اي افشار» كه با «سكوتِ خويش گويا هستند» و فاجعة غربِ كابل را به خاطر دارد و همچون پيكرِ فرو ريختة بودا كه بر توحشِ كوچي‌هاي قرنِ بيست‌ـ‌وـ‌يك شهادت مي‌دهد.

شب بود، سياهي و تباهي، آري شب بود و در ظلمتِ شب بي‌ستاره پيكرت، اي بهسود، اي مادر، در ميان شعله‏هاي آتش مي‏سوخت. فرداي آن شب، آن‌گاه كه خورشيد از آسمانت عبور مي‌كرد، دود و خاكستر آسمانت را تيره‌ـ‌وـ‌تار كرده بود، هنوز هم شب بود، سياهي و تباهي و اكنون نيز آن‌چه در تو مي‌گذرد، شب است و سياهي و تباهي؛ سياهي و تباهي كه سيماي تاريخ انسان را سياه كرده و از چهرة كثيفِ جهل و ظلمتِ‌تاريخي پرده مي‌بردارد. تو سوختي و پيكرت را در برابر شعله‏هاي سپر كردي تا فرزندت، آري! برادرم را مي‏گويم در شعله‌هاي آتش نسوزد! و افسوس! كه كوچيان خون‌آشام فرزندت را با تبر تكه‏تكه كردند: خدايا بلا چه قدر عظيم است و مصيبت بس دشوار!

او تكه تكه‏شد، او نيز سپر تير بلا شد تا مرگ را از دخترت دور سازد. اما دريغ و درد! درست همان‏تبر، همان‏تير، و همان قاتل كه تو را آتش زد و فرزندت را تكه‌تكه كرد، دخترت را نيز كشت. راستي پدر را نيز در كنار جنگل كشتند؛ هنگام عبور از مزارعِ در آتش‌سوخته‌ات، جسدِ خون‌آلود او را در كنار درختان ديدم. اكنون بي‏آنكه نسيمِ سردِ‏ شبانه پيكر زخمي آن‏ها را نوازش دهد، گرماي آفتاب بر آن‌ها آتش مي‌بارد. گويي هر آن‌چه هست، همگي با تو سر كين دارند. ببخشي اگر داغ قلبت تازه مي‏گردد ولي باور كن دخترت را نيز كشتند. به كجا شكايت برم، بهسود؟ وقتي زمين تنگ است و آسمان مهرباني‌ـ‌اش را از ما دريغ مي‌دارد!

 

 

تو سوختي و آتش گرفتي؛ شبنمِ خون از شكوفه‌هاي بادام سرازير شد، خون در خيابان‌ها جاري شد، خون مردم شد، فرياد شد، صدا شد: «عدالت، فقط عدالت»، خون عدالت شد، درست در همان خيابان‌هايي كه هنوز از آن جيغِ تفنگِ صادق‌سياه به گوش مي‌رسد، درست در همان شهري كه روزي پيشواي عدالت ندا در داد: «مردم! هستيِ ما در خطر است، موجوديتِ ما در خطراست»؛ خون فرياد شد. سيلِ اشكِ دخترت خيابان‌ها را يكي از پس ديگري در ‌نورديد. همه زنده و جاري، همه صدا، طغيان و اعتراض:«عدالت، آي عدالت!، ما تجاوزِ وحشيانة كوچي‌ها به بهسود را محكوم مي‌كنيم.»

منبع: سایت نما

اما به «چشمانِ‌آبيِ‌مزاري» سوگند، در آن سو، پشتِ پرده‌اي سياه شب، كسي در ميانِ مردم كابل پول پخش مي‏كرد، تا هريرودِ اشكِ خواهرم بنياد ظالمان را بر نياندازد، و بي‏آنكه از دختر تكه‏تكه شده‏ات بپرسد: «به كدامين گناه كشته شدي؟!»، مست از شرابِ‌ سكرانگيز قدرت عربده مي‌كشيد كه رئيس جمهور خاكستر مقدست را به كوچيانِ وحشي غرامت خواهد داد.

آري، بهسود! با بي‌شرمي تمام، فقط به خاطر يك چوكيِ چركين و كهنة «معاونت» بر پيكرِ خونين‌ـ‌ات لبخند مي‌زد. و در آن هنگام كه شراره‌هاي آتش در جانت شعله مي‌كشيد، قاتلانِ خون‌آشامت را «بردار» خطاب نموده و از رسانه‌هاي عمومي آياتِ فريب و كذب تلاوت مي‌كرد: ‌«عملا بازگشت برادران کوچی از بهسود آغاز یافته و امروز منطقه امن گزارش شده است!» آري درست مي‌گويد: كوچيان برادرانِ او هستند. او در سياهي شب، همدستِ قاتلانت شد و با آن‌ها «پيمانِ‌اخوت» بست. اين بلا از كجا بر سر اين مردم فرود آمد؟ از خيانت، آري از خيانتِ آن‌هايي كه گوشت‌ـ‌وـ‌خون شان از وجود توست، اما روح شان را به كوچيان فروخته‌ـ‌اند.

شادا! كه سوختي و نبودي كه پس از آن چه شد و نديدي كه سيلِ خروشانِ اشكِ دخترت نيز به هيچ گرفته شد! بدا به حال ما كه هنوز زنده‌ـ‌ايم و خوشا آنان ‌كه در آغوشِ مهربانت نيست شدند، پيش از آن‌كه صدايِ تلخِ و جان‌خراشِ آن شيادي را بشنوند كه به قاتلانت مي‌گويند:«برادرانِ‌كوچي.» شب پيش از شب فرارسيد و هيولايِ هولناك مرگ پيش از آن‌كه وقتش فرارسد، كودكانت را در كام خود بلعيد. هيچ كس به تو نيانديشيد، تنها آتش، مرگ و خون خواهان تو بود.

نمي‌دانم چرا؟ آخر چرا؟ به كدامين گناه سوختي و خاكستر شدي؟ آي مردم! بهسود در آتش سوخت، خاكستر شد، خون شد و اكنون چيزي نمانده، «جز مشتِ خاكي آلوده به خون»، جز مردمانِ آواره و بي‌پناه و سرگردان و خانه‌هاي ويران و به يغما رفته، جز اجسادِ تكه تكه شده. بهسود! تو سندِ بد ناميِ تاريخ ما هستي، همچون همزادت «افشار»، همچون مادرت «ارزگان»؛ بهسود سرزمينِ در آتش‌سوخته، همچون «زائول كه در آتش‌سوخت و ديگر نيست»، دريغ و درد كه هيچ‌كس زائول را به خاطر ندارند و يك زائول انساني را كه در آتش سوختند! به «ارزگانِ‌مقدس» سوگند كه ميريزدان‌بخشِ شهيد، بيش از آن‌كه به «نمازِ ناتمامش» بيانديشد، به تو مي‌انديشد و به پيكرهاي خونينِ كه در آغوش مهربانت سوختند و تكه تكه شدند.

تو سوختي و مزارعت نابود شد! پيش از آن‌كه درد زخم سرزمين‌هاي از دست‌رفته تسكين يابد، هنوز داغدار دهراود و دايه و فولاد هستيم، تو را نيز مي‌خواهند از ما بگيرند. به راستي مي‌داني اكنو زائول كجاست؟ آن‌گاه كه زائول گمشده در ويرانه‌هاي تاريخ جست‌ـ‌وـ‌جو مي‌كرديم به ما خبر رسيد:« خالق، نادرخانِ كوچي ‌را كشت»، اما پيش از آن‌كه لبخند بر لبان ما فرود آيد، دو باره همان سلاخي و همان فاجعه! يك‌بار، فقط يك‌بار پس از ارزگان لبخند بر لبان ما نشست، زماني كه «بابه» در غربِ كابل فرياد مي‌زد «عدالت، عدالت! عدالت»، درست مثل آن‌هايي كه به خاطر تو در خيابان‌ها ريختند و به تأسي از پدر فرياد زدند:«عدالت، عدالت، عدالت!» اما كوچي‌هاي وحشي پدر را نيز تكه‌تكه كردند، و مرداني از تبارم در شبِ تظاهراتِ كابل، آن‌شب كه تو در آتش مي‌سوختي، به تو نيز خيانت كردند و به قاتلانت گفتند:«برادر!»

اكنون ناگزيريم برخيزيم و عليه كوچيان قيام كنيم. بهسود كه هيچ! بايد سرزمين‌هاي غصب‌شده را از چنگِ كوچيانِ غاصب نجات داد؛ كوچياهن متجاوزند، همة اين سرزمين مال ماست؛ ارزگان از ماست، ارزگان مادر ماست، ارزگان تاريخ و سرگذشت ماست و از آن ما خواهد بود.

پيش به سويِ سرزمينِ موعود، به سويِ ارزگانِ مقدس!

 

 

                                                                                ما وارثانِ زمین هستیم.

                                     آری! عدالت،

                                                  فقط عدالت. ما وارثان زمین هستیم.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 19:10 توسط جمعی ساکنانِ جمهوریِ سکوت |


 

هجوم كرگدن‌ها 

هجومِ كرگدن‌ها

موسی رستگار

 

دزي: كسي نيست كه يكي از خويشان يا دوستانِ نزديكش ”كرگدن“ نشده باشد، و اين خودش انجام هر طرحي را پيچيده‌تر مي‌كند.

برانژه: پس همه دست به دستِ هم داده‌اند.

دودار: همسبتگي سراسري است؛ دارد از هر حياطي كرگدن‌هاي تازة بيرون مي‌آيد. از هر پنجره‌اي. هر كرگدن تازه‌اي مي‌دود و به بقيه مي‌پيوندد، تا چشم كار مي‌كند كرگدن است، هيچ موجودِ انساني به چشم نمي‌خورد.

يونسكو

 

اين جوان توسط مهاجمان كوچي تكه تكه شده است. چندين هفته است كه كرگدن‌هاي كوه سيلمان به «جمهوري‌سكوتِ هزاره‌جات» هجوم آورده و مشغول قتل و غارت و تاخت و تاز هستند، خانه‌ها را آتش مي‌زنند، كودكان و زنان را با تيغ و تبر مي‌كشند، مزارع را نابود نموده و در كل به هر نوع عملِ حيواني و ضدِ انساني تا آن‌جا كه براي‌شان امكان دارد، دست مي‌زنند؛  این تهاجم سیاسیِ سازمان‌یافته كه تا هنوز ادامه دارد فاجعه گسترده ای را در پی داشته است: حدود بيست‌هزار نفر از اهالی بهسود آواره شده‌ـ‌اند، چندين نفر، از جمله دو كودكِ خردسال را، نه با گلوله بلكه با چوب و سنگ و تبر تكه‌تكه كرده‌اند، شش نفر از روستائيان توسط يغماگرانِ پشتون مثله و بیش از بیست روستا به خاکستر بدل شده؛ دامنة اين خشونت تا تجاوزهاي‌اخلاقي نيز رسيده است. با وجود اين فاجعة انساني گسترده و عظيم، جامعة جهاني، سازمان‌ملل، دولت، پارلمان و رسانه‌هاي افغانستان و حتي رهبران و روشنفكران هزاره با نگاه سرد و بي‌اعتنا از كنار اين فاجعة انساني مي‌گذرند، گويي به گفته‌اي ”اوژن‌ يونسكو“ «ديگر كسي از ديدنِ اين همه گلة كرگدن كه به سرعت در خيابان([جمهوريِ سكوت]) مي‌تازند، تعجب نمي‌كند، مردم راه‌را براي شان باز مي‌كنند و وقتي رفتند، به راه شان ادامه مي‌دهند، انگار هيچ اتفاقي نيافتاده، كارهاي عادي خود شان را انجام مي‌دهند.(يونسكو، ۱۳۸۰: ۱۸۶» اشتباه است اگر اين همسبتگي‌سراسري پشتون‌ها را که از هر خیمه و خانه کوچی بیرون می‌خزد و به بقیه می­پیوندد، به «كوچي‌هاي مسلح» فروبكاهيم، ادبياتي مضحك و اشتباهي كه موزه‌پاكان وابسته به كريم‌خليلي در سايتِ رسمي «حزبِ‌وحدتِ‌اسلاميِ‌افغانستان» به آن دامن مي‌زنند و اغلب مطبوعات‌چي‌ها و تحليل‌گران صادق، اما ساده‌انديش هزاره، تعبيرهاي اشتباه از اين قبيل را در سايت‌ها و رسانه‌هاي حزبي و غيرحزبي بسط‌ و گسترش داده، به ياد مظلوميتِ چشمانِ زن‌كوچي از ديدگان اشك مي‌ريزند و حتي برخي آن‌قدر مسئله‌را كج فهميده‌اند كه متجاوزينِ كوچي، اين ” گلة وحشی كرگدن“ را «مظلوم» ياد مي‌كنند.

واقعیت آن است که همه چيز مطابق قاعدة تاريخي اتفاق افتاده است، همان قاعدة تاريخي كه سبب شده پشتون‌ها مكرر در مكرر سرشتِ جانوربودگيِ و نژادپرستي‌ شان را در منازعات‌سياسي آشكار سازند: نه هجوم كرگدن‌ها به «جمهوري‌سكوت هزاره‌جات» رخدادِ تازه و فاقد پييشنة تاريخي است و نه وحشي‌گري پشتون‌ها را مي‌توان امر استثنایی دانست. اين هردو جلوه‌هاي انضمامي روح‌افغاني و جوهر درون‌ماندگارِ فرهنگِ كوچي‌گري بوده و به درازاي تاريخ افغانستان قدمت دارند؛ راه حل و مبارزه با اين روندِتاريخيِ كرگدن‌شدگي و وحشی­گری كه «سلفِ افغاني» خود را در جانور بودگي باز مي‌نماياند، نيز نه «دستورِ‌اسكان‌ كوچي‌ها»، زيرا اكثر آن كرگدن‌هايِ مهاجمي كه در این روزها در بهسود گرد نيستي مي‌پاشند، از اعضاي مافياي خريد و فروش زمين و صاحبِ شيك‌ترين ويلاها و مجلل‌ترين خانه‌هايي كابل هستند، بلكه ایجاد تغيير در روندِ تاريخ فاجعه‌باری است كه اگر نگوييم تا هوتكيان قدمت دارد، دست‌كم به احمدشاه ابدالي بر مي‌گردد: كوچيِ كه در طول عمرسياسي‌اش، به جاي آن‌كه اين سرزمين را آباد و فرهنگِ مدنيت و شهرنشيني را ترويج نمايد، در ميان خيمه‌ها با كوچيان زيست و در نهايت در زير چادرِ كوچي‌گري مرد. از احمدشاه به اين‌سو، اين سرزمينِ كه گهوارة درخشان‌ترين و معنوي‌ترين تمدن‌هاي بشري است و به طور مشخص، در رشد و شكوفايي سه تمدنِ بزرگ زرتشتي، بودايي و اسلامي نقش برجسته‌اي دارد، محل تاخت و تاز كرگدن‌ها بوده و سوگمندانه به علت تغييرِ شكل ساكنان اين منطقه از انسان به حيوان، هنر، اخلاق، حكمت و ادبيات و فرهنگ و در کل انسانیت به كلي تعطيل است؛ به سخني ديگر با هجوم نخستين كرگدن‌هاي كوه سليمان به اين منطقه دوران سیاه آغاز گرديد كه زان‌پس نه تنها هيچ اثر تمدني و فرهنگي به وجود نيامده، بلكه شهرها و آثار فرهنگي از آن‌رو كه با خصلتِ كرگدن‌بودگي در تضادـ‌اند، يكي پس از ديگري نابود گرديدند؛ آخرين اثر و در واقع «بيت‌العزل فرهنگي‌ـ‌معنوي» كه همچون شهداي مثلة‌شدة بهسود، توسط «لشكريانِ كرگدن» تكه‌تكه شد مجسمة بودا در باميان بود و بهتر است هم‌صدا با مخمل‌باف بگوييم:« از شرم فرو ریخت»، زيرا ديگر «بودن» براي او بسي‌ ناگوارتر از «نبودن» بود. و اكنون، خراسانِ بزرگ، اين درخشان‌ترين حوزة فرهنگي‌ـ‌تمدني قلمرو تاختِ گله‌هاي كرگدن و در حقيقت «خراب‌آباد» دنياي امروز است؛ هرچه هست، خراب اندر خراب است، انسان‌كشي و قساوت و جهل اندر جهل.

اگر تجاوز کوچی­ها به بهسود را به حيثِ يك امرتاريخي، در زمينة اجتماعی آن در نظر گيريم، به روشني در مي‌يابيم كه اين مسئله نه پدیده استثنایی، بلکه استمرار روندِ تاريخيِ است كه بدونِ تغييرِ مسير تاريخ سربه‌سر فاجعه و جنایت، و دگرگونی ساختاراجتماعیِ افغانستان قبيله‌پرست هرگز حل نخواهد شد. قراردادنِ اين رخداد در بستر تاريخ بيش از ۲۵۰ سالة كه چيزي جز بسط و توسعة توحش و كرگدن‌شدگي و استيلايِ‌سياسي گله‌هاي مهاجمِ‌وحشي و فاقدالاخلاق نبوده، ما را كمك مي‌كند تا به درستی دریابیم كه مسئلة اصلي آن نيست كه «كرگدن يك شاخ دارد يا دوشاخ؟ كرگدن طالب است يا دموكرات؟ كريم خرم است كه تيشه بر ريشة فرهنگ مي‌زند يا فاروقِ‌وردك كه پيشا‌ـ‌پيش لشكريان‌كرگدن راه‌افتاده و طبل مي‌زند، اميرالمومنين ملاعمر است كه مطابقِ فقه فرمان توحش‌سازمان‌يافته‌را صادر مي‌كند و يا رئيس‌جمهور كرزي كه در قبال تجاوز كوچي‌ها به منطقة بي‌دفاع بهسود، لبخند خشونت­بارش را در پشتِ سكوتِ‌سیاسی پنهان مي‌سازد؟»؛ نه، مسئله اصلي هيچ‌كدام نيست، مسئلة اصلي بيماريِ اپیدميكِ توحش است كه به لحاظ تاريخي و سياسي با هجوم گلة كرگدن‌ها به اين حوزة فرهنگي‌ـ‌تمدني پايه‌گذاري مي‌شود؛ پس از آن دوران‌سياه آغاز مي‌گردد و ديگر مشعل آگاهي و انسانيت در اين سرزمين همواره خاموش بوده است. تولد «افغان‌سیاسی» را باید سرچشمه انحطاط فکری و سیاسی دانست و البته به موازتِ توسعه كوچي‌گري‌سياسي و سياستِ كوچي‌گري، توحش و خشونت‌هاي غيرانساني نيز توسعه پيدا كرده و تاريخ اين سرزمين پيوسته روند رو به و تاريكي و انحطاط را مي‌پيمايد. به بيان دقيق‌تر خطا ست اگر مسئله تجاوز كوچي‌ها به بهسود را يك رخداد تازه و استثنايي و يا آن را به صورتِ پشتونِ‌كوچي و غير كوچي و مضحك‌تر از آن به صورت كوچي‌هاي مسلح و غيرمسلح و طالب و غيرطالب مطرح كنيم، مسئله كاملا تاريخي و در واقع قبيله‌سازيِ امرسياسي و سياستِ‌قبيله‌اي است كه با ابدالي‌ها آغاز شد، در عبدالرحمن به صورت «وحدتِ دين و قبيله» تكامل پيدا كرد و اكنون در شكل طالب، تروريست، انتحاري، دزدانِ رهزن و امثال اين‌ها فاجعه‌هاي انساني مي‌آفريند. مسئله روندِ تاريخي ”كرگدن‌شدگي” است كه نخست يك استثنا بود، اما اكنون به يك قاعده بدل شده است: قاعدة شيوة حكومت‌داري و اقتصادِسياسي مبتني بر غارت و چپاول و انسان‌كشي. كرگدن ‌ودگي يك وضعيتِ واقعي و در حقيقت نحوة ”هستن“ است؛ ماركسيست‌ها كه مدعي اخلاق و برابري بودند كرگدن از آب درآمدند، مجاهدين كه مناديِ اسلام معنويت بودند پس از دست‌يافتن به قدرت‌سياسي به جانوارانِ بي‌حس و گله‌هاي ‌وحشي كرگدن بدل شدند؛ طالبان نمادِ بسيار تكامل‌يافته‌اي سياستِ كرگدني و كرگدن‌بودگي سياسي بودند؛ سرشتِ كرگدنيِ دولتِ‌لبيرال و دولت‌مدارانِ شيك و كراواتي كنوني نيز بر هيچ كسي پوشيده نيست؛ پارلمان هم بي‌هيچ ترديدي چيزي جز گلة كرگدن‌ها نيست و آن‌چه از صداي وكلاي پارلمان به گوش مي‌رسد، نه صداي مردم، بلكه ”بغ بغ“ كرگدن‌ها و نسخة ديگري از نعره‌هايي قبيله‌گرايانة  است كه در بهسود آتشِ كينه و حيوانيت و جانوربودگي بر مي‌افروزند، يا در مناطق ديگر انتحار مي‌كنند، مدارس را تخريب مي‌كنند و در مسير ميان شهرها به رهزني و غارت و انسان‌كشي سرگرم‌ـ‌اند.

به گمانِ من اشتباه است اگر تصور شود، فقط كوچي‌هايي كه در اين روزها در «جمهوري‌سكوت» جان و مال انسان‌ها را مي‌گيرند، «متجاوز اند»، اساسا حضور پشتون‌ها در اين سرزمين، حضور متجاوزانه است؛ به سخني ديگر، كرگدن‌هاي كوه سليمان تماما متجاوزانِ‌تاريخي هستند كه با آمدنِ‌شان تمدنِ درخشانِ خراسان برباد رفت و پس از آن روندِ «كرگدن‌شدگي عظيم» آغاز مي‌گردد، به قسمي كه اكنون بيماريِ كرگدن‌شدگي به اقوام غيرپشتون نيز سرايت كرده است: آيا محمدكريم خليلي كه در برابر اين فاجعة اخلاقي سكوت كرده و در سايتِ‌رسمي خويش بيانية رسمي متجاوزان عليه هزاره‌ها را با بي‌شرمي تمام نشر مي‌كند، و يونس‌قانوني كه به حيثِ رئيسِ پارلمان با بي‌اعتنايي تمام فاجعة اخلاقي وانساني بهسود را مسكوت مي‌گذارد كرگدن نيستند؟ البته بحث ما به هيچ وجه يك بحث ذات‌گرايانه نيست، سخن بر سر ويژگي‌هاي طايفة پشتون است؛ بي‌گمان پشتون، نه يك «ذاتِ عيني» و امر فطري صلب و سخت، بلكه يك «ابداع((invention» بشري و «امربرساخته(constructed)» در حوزة نمادين است، ابداعي كه اكنون قباي واقعيت به تن كرده و با ويژگي‌هاي چون يغماگري و خشونت و قساوت و به طورخاص «خصلتِ كوچي‌گري» از ديگر اقوام موجود در اين سرزمين متمايز مي‌گردد؛ كوچي‌گري نه معطوف به رستگاري و عظمتِ قوم پشتون، بلكه معطوف به از بين‌بردن دشمنِ ساختگي است؛ پشتون‌بودن امر ابداع شدة است كه از طريق «سازـ‌وـ‌كار افتراقي» و درگيري با دشمنِ‌ساختگي، هستي يافته است؛ در نبود اين دشمنِ ساختگي، فرقي نمي‌كند هزاره باشد يا غيرهزاره، اين امر ابداع‌شده در حوزة نمادين، از هم فرو مي‌ريزد. با اين حال اين پديدة ابداعي و برساخته فاقد ويژگي‌هاي‌عيني هم نيست. يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي آن، ضديتِ شديد با انساني‌شدن سياست و فرهنگ و اقتصاد و عشق و شيفتگي به «خشونت‌سياسيِ سازمان‌يافته» عليه اقوام ديگر است كه هرچند از قضا امروز بر مردم بهسود اعمال مي‌شود، اما به هيچ‌وجه يك پديدة استثنايي نيست و چنان‌كه پيش‌تر اشاره كرديم پس از احمدشاه‌ابدالي، انسان‌كشي و تجاوز و خشونت و در كل «كوچي‌گري» قاعدة اصيل تاريخي بوده است. ديگر نه از معنويتِ بودايي خبري است، نه از آيينِ انساني و اخلاقي زرتشت و نه از حكمتِ‌ عقلاني‌ـ‌عرفاني، فيلسوفان، متالهان، عارفان مسلمانِ بلخ، هرات، كابل و غزني و در كل خراسان‌بزرگ. با هجوم كرگدن‌هاي كوه سليمان همه‌چيز نابود مي‌گردد: بدويت‌گرايي به تنها قاعدة‌ مشروع سياست و اقتصاد بدل مي‌گردد، زندگيِ شهري به كوچي‌گري، انسان به كرگدن بدل و عصبيتِ‌ايلي جايگزين اخلاقِ‌مدني. پس از تسلط ابدالي‌ها بر خراسان، ابر سياه دهشت و غارت و سلاخي‌هاي قومي چهره‌اي خراسان را تيره‌ـ‌وـ‌تار ساخته و بارانِ مرگ‌بار فاجعه و  مصيبت‌هاي پياپي بر ساكنانِ اصلي اين سرزمين فرو مي‌ريزد.احمدشاه معبدها و شهرهايي زيادي را ويران و اقتصادِسياسيِ غارتي را بنياد گذاشت، عبدالرحمن، مناطقِ‌ هزاره‌را به آتش كشيد و مصلي‌بزرگِ هرات را كه يادگار عهد تيموريان بود نابود كرد، دوست‌محمدخان شهر بلخ، تنها شهري را كه در تاريخ اسلامي افتخار لقب «ام‌البلاد» را دارد و يكي از كانون‌هاي شناخته شدة فرهنگ بشر به شمار مي‌رود به آتش كشيد، طالبان مجسمة بودا را، صرفا به اين دليل كه پشينه‌اي تاريخيِ گله‌هاي كرگدنِ‌مهاجم كوه سليمان را در اين حوزة تمدني تكذيب مي‌كرد، تكه تكه كردند و اكنون نيز «خشونت‌سياسي نظاميِ همه‌جانبه در بهسود» چيزي جز استمرار همان روند مسخ‌شدگيِ‌تاريخي چيزي ديگري نيست. بايد گفت دليل اينكه من همة پشتون‌ها را «مهاجم[2]» مي‌دانم بسيار روشن و بديهي است و نياز به استدلال ندارد. هيچ شهرِتاريخي در اين منطقه وجود ندارد كه بر قدمتِ فرهنگي و تاريخيِ پشتون‌ها شهادت دهد و همچنين به لحاظ زبان‌شناختي هيچ متنِ مكتوبي به زبان پشتو، كه در واقع نه زبان انسان‌هاي شهرنشين، بلكه ”بغ‌بغ“ كرگدن است، در دست نيست كه سابقة تاريخي آن‌ها را در حوزة تمدني‌ بلخ و خراسان بيان كند. آن‌ها نسل اندرنسل بيان‌گرد و بدوي بوده‌ـ‌اند و دهشت‌ناك‌تر از همه آن‌كه وضعيتِ‌حاضر مبين آن است كه به اين زودي‌ها سر و سوداي آن ندارند به فرهنگ و تمدن كه تنها با چشم‌پوشي از خصيصه‌هاي جانوري امكان‌پذير است، روي آورند.

به هرحال مسئله اصلي اين نيست كه «كرگدن يك شاخ دارد يا دوشاخ؟ يا كوچيان مسلح‌اند يا غيرمسلح»، نفس «پشتون‌بودن» مسئله است و در برابر متمدن‌شدن مانع ايجاد مي‌كند؛ به سخني ديگر مسئلة اصلي فرايندِ كرگدن‌شدگيِ عظيم و كوچي‌سازيِ فرهنگ و سياستي است كه بيش از ۲۵۰ سال است در اين سرزمين گرد نيستي و تباهي مي‌پراگند. ترديدي نيست كه كوچي‌گري بدوي‌ترين شكل شيوة زندگي‌جمعي و به لحاظ ماهوي قايم به «عليتِ رو به‌پس» و گرايش به بدويت بوده و به اجماع صاحب‌نظران، به ويژه جامعه‌شناسان با مدنيت ستيزة ذاتي دارد، يعني «تجاوز» و «تهاجم» و «عصبيتِ قبيله»‌اي را كه در تاريخ ما فاجعه‌ساز بوده و در اين روزها در بهسود فاجعه مي‌آفريند، مي‌بايست از مقومات و عناصر ذاتيِ شيوة زندگي كوچي‌گري دانست. كليدِ حل‌معماي فراتر رفتن از توحش را  نيز مي‌بايست در فهمِ اخلاقِ كوچي‌گري و در نتيجه گذار از آن جست‌ـ‌وـ‌جو كرد؛ اخلاق‌كوچي‌گيري اختصاص به خانه به‌دوشان ندارد، بلكه مي‌توان آن را در كليتِ طايفة پشتون تعميم داد، پشتون، مبتني بر مايمسِس كوچي‌گري پشتون است و در فقدان آن نابود خواهد شد. بيش از صد سال است كه اقوامِ غيرپشتون تاوانِ حماقتِ و جهالتِ اين «كرگدن‌هاي مهاجمِ كوه‌ سليمان» را پرداخته‌اند. اكنون نيز مشكلِ اصلي وضعيتي است كه در آن كوچي‌گري به حيثِ پيش‌شرط زندگي بر افراد تقدم دارد و به حيثِ يك بيماريِ اپيدميك رو به گسترش، تقريبا دامنِ همه‌را فراگرفته است: دولت، پارلمان، رسانه‌ها و مطبوعات و حتي روشنفكران و نويسندگاني كه به نحوي از انحا عليه اين وضعيت سخن مي‌گويند، نيز به اين مرض كه انسانيت را در كام خود مي‌بلعد گرفتارند. اينكه جامعة در قرن بيست‌ـ‌وـ‌يك تا اين حد غرق جهالت و «اولئكِ كالانعام بل هم اضل» باشد كه معيشتِ آن‌ها از طريقِ دزدي و رهزني و تجاوز تامين گردد، مدارس را تخريب كنند، كودكان را بكشد و... اما روشنفكر اين جامعه نه تنها شرم‌بار اين وضعيت نباشد، بلكه از «افغانستان سربلند و پر افتخار» سخن ب‌گويد، نشانة آن است كه بيماريِ كرگدن‌شدگي اكنون قلمروِ روح تماميِ ساكنان اين سرزمين را تسخير كرده و حتي نيروهاي سازمانِ‌ملل و گروه‌هاي فعال حقوق‌بشر و پاسيفيست‌هاي انسان‌دوست نيز در اين سرزمين به بيماريِ كوچي‌گري گرفتار آمده و به جرگة هوادران كرگدن‌هاي كوه سليمان پيوسته‌اند. اسكانِ كوچي‌هاي متجاوز بهانة خوبي براي امتيازگيري است، اما اين امر يقينا راه حل واقعي نيست، زيرا «فاروق‌وردك» و ديگر «كاخ‌نشينانِ‌كابل» و حتي شخص رئيس ‌جمهور، «حامدكرزيِ اسكان‌يافته» كه يكي از سهام‌داران شركتِ يونيكال است، همان‌قدر كوچي و مسئله‌ي ‌سازند كه خانه‌به‌دوشانِ كه هنوز خيمه‌هاي شان را در پشتِ اشتر بار مي‌كنند. دولت به حيثِ متولي انحصارِ خشونت،  نيز در فاجعة بهسود در راستاي منافعي كوچي‌ها عمل كرده است.

اما به رغم اين وضعيتِ‌ فاجعه‌بار بايد به فكر آينده بود. ديگر نمي‌توان به دولتي كه «ويرانة بر فراز ويرانه‌هاي ديگر» است و جوهر كوچي‌گري را با خود حمل مي‌كند دل بست. احيايِ معنويت، اخلاق و انسانيت در اين سرزمين، در چارچوبِ ارزش‌هاي كوچي‌گري ناممكن است و خورشيد پرفروغ و فرخندة اخلاق و تمدن در آسمان سرزميني كه در آن كوچي‌هاي يغماگر مثل گله‌هاي كرگدن به هر طرف هجوم مي‌برند هرگز نخواهد درخشيد. كوچي‌گري في‌نفسه مانع صلح و امنيت است، اما دامنة اين مفهوم را  نبايد در عدة محدودي از افراد بيابان‌گرد محدود كرد. با اين وجود ما هركدام در حد هرچند ضعيف از قدرتِ منجي‌گري برخوداريم و كردار بر سرنوشتِ آيندگان تاثير خواهد داشت؛ پس مي‌بايست مسيحاوار براي رستگاري و نجاتِ آيندگان تلاش كرد. ما مي‌توانيم به گلة كرگدن‌ها بپيونديم و در توحش فرو رويم‌كه روندِ غالب و همه‌گير است و همچنين توانايي آن‌را داريم در برابر اين روند مقاومت نموده و انسانيتِ از دست‌رفته را در «سرزمين خراسان» سر از نو احيا نماييم؛ ما مي‌توانيم به مولانا بپيونديم و آواي انسانيت را در ني‌نامة غمگينِ‌مادرانِ داغ‌دار و در صداي كودكانِ تكه‌تكه شدة بهسود بسراييم، مي‌توانيم ملاعمر شويم و آدم‌ها را سلاخي كنيم و خانه‌ها مزارع را به خاكستر بدل كنيم. انتخاب با ما است. هجوم وحشيانة گلة كرگدن‌هاي كوه سليمان به بهسود، تكرار همان تجاوز ابدالي‌ها و عبدالرحمن است، تكرار ستمگري‌هايي تاريخي به جمهوريِ سكوت، نوستالوژيايِ توحش‌تاريخي و حيوان‌بودگي قوم غالب. اما به هرحال ما ناگزيريم با بر افروختنِ مشعلِ اخلاق و آگاهي به تاريخ كوچي‌گري پايان دهيم. بي‌هيچ ترديدي لحظة توقف تاريخ كوچي‌گري لحظة درخششِ خورشيد حقيقت خواهد بود. بايد شربتِ روح‌پرور عدالت تا ته به سر كشيم. در حال حاضر راه حل جز مقاومت وجود ندارد، بايد در برابر اين تجاوز سياسيِ سازمان‌يافته باييستيم و تا جان داريم از اخلاق و انسانيت دفاع كنيم. آري! بايد مقاومت كرد:«تفنگم كجاست؟ تفنگم كو؟ من آخرين انسانم، تا آخرش مي‌مانم، كوتاه نمي‌آيم»، مادر! تفنگم كجاست؟ من هرگز به گلة كرگدن‌ها نخواهم پيوست. پدر! من هنوز انسانم و انسانيتِ از دست‌رفته را دراين سرزمين باز خواهم گرداند. خواهر و برادر! تنهايم مگذار.

 
پي‏نوشت‏ها:
.

 

[1][1] من از اين بابت كه متجاوزانِ كوچي را به كرگدن تشبيه كرده‌ام و اين تشبيه در حقيقت نوعي «توهين» به اين حيوان است، از ”سالوادوردالي“ نقاش‌بزرگ اسپانيايي معذرت مي‌خواهم. وقتي يونسكو نمايش‌نامة كرگدن را نوشت، دالي ناراحت شد، زيرا معتقد بود كه يونسكو با تشبيه انسان به كرگدن «نسبت به اين جانور شريف بدرفتار كرده و سرشتِ راستينش را خوب درك نكرده است!.» اما به هرحال هدف ما از به كارگيري اين استعاره آن است كه هجومِ گله‌هاي جانوارنِ‌وحشي را كه رفتار و كردارشان فاقدِ جنبة اخلاقي وانساني است و ذره‌اي از حس انساني در آن‌ها يافت نمي‌شود، به «جمهوري‌سكوت» روشن‌تر به تصوير بكشيم. البته آموزه‌هاي ديني نيز افرادي را كه در بي‌خرديِ مطلق همچون كور و گنگ و كر و صرفا براساس ”ميل(desire)“ زندگي مي‌كنتد، به حيوانات چارپا تشبيه نموده و حتي به مراتب پست‌تر مي‌داند. قرآن كريم در اين مورد تعبير «اولئك كالانعام بل‌ هم اضل» را به كار مي‌برد.

[1][1] ـ پاره‌اي از متون تاريخي و دايرة‌المعارف‌ها اصطلاح «مهاجران كوه سليمان» را در مورد پشتون‌ها به كار مي‌برند. اين اصطلاح در ادبياتِ غيرپشتون‌ها يك اصطلاح شايع و شناخته شده است، اما به نظر مي‌رسد اصطلاح «مهاجرانِ‌كوه سليمان»، اصطلاح نارسا و ناشي از بي‌دقتي در كاربرد واژگان است. بيان درست‌تر آن است كه به جاي «مهاجرانِ‌كوه سليمان» تعبير «مهاجمانِ‌كوه سليمان» را به كار ببريم. زيرا «هجرت» و «تهاجم» به لحاظ معنايي و مفهومي كاملا با هم تفاوت دارند. مهاجرت، جست‌ـ‌و‌ـ‌جوي زندگي بهتر است، به همين دليل مهاجران در پي‌ريزي، رشد و تعاملِ‌فرهنگ‌ها نقش بسيار ارزنده‌اي ايفا كرده‌اند، اما «تهاجم» حاوي معني تخريب و غارت است، نه جست‌وجوي يك زندگي بهتر و انساني‌تر. از آن‌جا كه انگيزة جابه‌جايي مكاني پشتون‌ها در طول تاريخ، از احمدشاه تا كوچي‌هاي امروز تخريبِ فرهنگ‌ها و تمدن‌ها بوده است، بنابراين بهتر است از آن‌ها «مهاجمانِ‌كوه سليمان» ياد شود، نه «مهاجرانِ‌كوه سليمان.» اگر آن‌ها در بهسود و همچنين ديگر مناطقِ‌افغانستان صرفا به غارت جان و مال و تخريبِ مزارع و خانه‌ها دست مي‌زنند، به اين دليل است كه آن‌ها «مهاجم‌اند» نه مهاجر. جابه‌جاي اين اصطلاح و توجه در كابرد واژگان نه تنها ما را از لغزش در دام كابردِ ناروايي زبان دور مي‌سازد، بلكه به فهمِ‌تاريخي تحولاتِ تاريخي افغانستان كه با «هجوم» و «يورش» و «غارت» و «كشتار» رقم خورده، نيز ياري مي‌رساند

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 11:50 توسط جمعی ساکنانِ جمهوریِ سکوت |


· 

 

بسم الله الرحمن الرحيم


پيكري يكي از شهداي بهسود كه توسط كوچي ها به شهادت رسيده است


َمنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسَادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً» (المائده: ۳۲)

باري دیگرتاریخ سیاه و خونبار سراسر فاجعه در افغانستان شاهد ورق خوردن برگ دیگری از سیاه‌ترین و دهشتناکترین صفحه خود است که فاجعه‌های گذشته را به‌ فراموشی می‌سپارد. حوادثي که دربهسود اتفاق افتاده است قلب همه انسانهای آزاده را بدرد آورده است. مردم بی دفاع وصلح دوست بهسود درحالی مورد حمله مهاجمان مسلح کوچیها قرار گرفته اند که جرمشان وفاداری به امنیت ملی، صلح وهمزیستي مسالمت‌آمیز با سایر شهروندان افغانستانی هست. ازابتدای حمله مهاجمان مسلح کوچیها و اربابان تابه‌ دندان مسلح آنان، تا کنون خسارت‌های جبران ناپذیر جانی و مالی بر این مردم وارد شده است. ما امروز دربهسود بایک فاجعه انسانی رو برو هستیم. طبق آخرین گزارشها تاکنون دهها انسان بی‌گناه با فجیع‌ترین حالت ممکن به شهادت رسیده اند. دارایی و مایملک مردم به غارت رفته است. مابقی دارایی‌ها مردم بی‌گناه را به آتش کشیده اند. امروز در بهسود چیزی جز تله از خاکستر چیزی باقی نمانده است. فاجعه‌ای که ما با آن مواجهیم به قدری عظیم ومصبیت‌بار است که یادآوری آن برای آدمی که اندکی از حس انسانی بهره داشته باشد شرم آوراست. تجربه‌های تاریخی افغانستان ونیز تاریخ ملل جهان ثابت کرده است که حذف فیزیکی یک مجموعه قومی ومذهبی نتوانسته است آن گروه قومی ومذهبی را از معادلات حیات اجتماعی محو کند. بنابراین پرسش اساسی این است که درافغانستان تا کی باید این چرخه باطل قتل و کشتار و نسل کشی ادامه پیداکند؟ وهزاره‌ها تاکی باید در معرض نسل‌کشی‌های سیستماتیک قرار گیرد؟ آنچه امروز ما در بهسود شاهد هستیم چیزی فراتر از نسل‌کشی سیستماتیک است. آیا وجدان آگاهی وجود ندارد که از این فاجعه انسانی سخن بگوید؟ اگرهست پس چرا فریاد نمی زند؟ ما علما و طلاب افغانستانی مقیم حوزه علمیه قم به عنوان بخشی جدانشدنی از پیکره این مردم ضمن ادای تسلیت و همدردی بامردم بهسود و احترام به قانون اساسی و منافع علیای کشور وظیفه اسلامی و انسانی خود می‌دانیم که به ندای بزرگ منادی وحدت‌بخش جهان اسلام، حضرت پیامبر(ص) که فرمودند اگر مسلمانی در حالی روز را صبح کند که از مسلمان دیگر خبر ندارد، مسلمان نیست، پاسخ گفته و ذکر نکات ذیل را ضروری می‌دانیم:

 

· 1.ما ضمن احترام به قانون اساسی که حق شهروندی را برای همه اقوام ساکن درکشور به رسمیت شناخته است، کوچیگری را عامل خشونت، دزدی، غارت، نسل‌کشی و قتل عام می‌دانیم که همواره یک عامل مهم نا امنی درکشور بوده است. لذا معتقدیم تا زمانیکه کوچیگری در افغانستان ادامه داشته باشد کشور نیز روی صلح و آرامش را نخواهد دید. بهمین خاطر دولت منتخب را مسئول حل معضل کوجیها می‌دانیم که باید براساس قانون اساسی این معضل را حل کند و به این بی‌نظمی‌ها خاتمه دهد.

 

· 2.عدالت وامنیت دو رکن اساسی هستند که همواره به عنوان کارویژه حکومتها برشمرده شده اند. عدالت زیربنای امنیت است. درکشوری که عدالت وجود نداشته باشد امنیت نیز نخواهد بود. مادولت را در افغانستان مسئول مستقیم تامین امنیت جانی ومالی شهروندان می‌دانیم و معتقدیم که در حوادث اخیر دولت و شخص رئيس جمهور آقای کرزی، معاونان و هیات دولت بویژه شخص وزیر داخله مقصر اند. دولتي که نتواند امنیت جانی و مالی شهروندان خود را تامین کند باید استعفاکند.

 

· 3. ماضمن حمایت از موضع استاد محقق نماینده محترم مردم کابل و رهبرحزب وحدت اسلامی که با این حرکت خود نشان داده است که واقعا به وظایف انسانی و اسلامی خود پایبند است، از ایشان تقاضا مندیم که به خاطر مصلحت ملی و مردمی به اعتصاب غذای خود پایان داده و مردم را از نگرانی نجات دهند.

 

· 4. ما سکوت کردن سایر رهبران سیاسی رده بالای کشور را بویژه شخص آقای خلیلی را محکوم می‌کنیم ومعتقدیم که آقای خلیلی همان موضع آیت الله محسنی را در پیش گرفته است که فقط زمانی سخن می‌گویند که برایش هزینه نداشته باشد. درجاهایي که برایش هزینه دارد هیچ گاه سخن نگفته است. مردم ما بیش از این تحمل سیاست بازی‌ها و نان به نرخ روز خوردن خلیلی را ندارد.

 

· 5. ما از جامعه جهانی و سازمانهای بین المللی نظیر سازمان ملل متحد، سازمان جهانی حقوق بشر و غیره می‌خواهیم که به وظایف انسانی خود عمل کرده و بیشتر از این به مهاجمان مسلح اجازه ندهند که باعث قتل و کشتار و نسل کشی و غارت اموال و دارایی‌های مردم بی‌دفاع بهسود شوند.

 

· 6. ما از مراکز ذیصلاح حقوقی، اعم از داخلی و بین المللی می‌خواهیم که خسارت مالی و جانی مردم بی‌دفاع بهسود را بررسی کنند و خسارتهای وارده را جبران نمایند و درضمن باید عاملین این جنایت را به اشد مجازات محکوم و حکم را اجرا نمایند.

 

· 7. ما سانسورخبری رسانه‌های ملی و غیر ملی را محکوم می‌کنیم و معتقدیم که رسانه‌ها باید به وظایف انسانی خود عمل کنند به ویژه سایت وحدت نت مربوط به آقای خلیلی که به جز  یکي دو مورد استثنا چشم خود را به حقایق بسته است و غیر از پیام خلیلی و حامدکرزی چیزی دیگری را به نشر نمی‌رسانند.

 علما وطلاب افغانستانی مقیم حوزه علمیه قم 30/4/ 1387

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 8:55 توسط جمعی ساکنانِ جمهوریِ سکوت |